غم نامه...

دلم تنگه!
حال و هوام طوفان!
چشمام ابری!
تنم سرد!
سرم سنگین!
دهانم باز اما خاموش!
نفسی که سخت فرو میره و برمیاد!
باوری ، ناباور به هر آنچه که هست!
و کامی تلخ، چون زهر!
و رویائی بر باد!
.
.
.
.
.
قلم رو از تن بی جان و سفید کاغذ برداشت و سفیدی دیوار روبرو خیره شد. چشم بر هم زدنی نگذشت که غرق بود توی خاطراتی که مثل فیلمی سیاه و سفید از پیش چشمش میگذشت و کامش تلخ شد از مری بیاد مانده های بی ارزش که عمری بابتشون داده بود به باد. به عقب که نیم نگاهی می انداخت، تنش کرخت میشد از اینهمه بر باد رفته، هنوز خوب به این کرختی عادت نکرده بود که؛ بعد گر میگرفت گویا، انگاری وسط جهنم بود. آخه اینهمه، داغ اش میکرد، می سوزندش. دیگه نه تن و جونی می موند و نه ماضی و کنونی. خودش میموند و یه مشت خاکستر،خاکستر همه ی آنچه که با دست خودش و هشیار ِ هشیار سوزونده بود.
میدید که داره هیزم جمع میکنه و پشته میسازه ازشون، شاخ و برگ درختان امیدی که با دست خودش تیشه به !ریشه شون زده بود و خشکونده بود . تا دیگه نه بشارتی بمونه، نه نویدی، نه حتی امید به نوید
ما بقی نومیدی باشه و یأس؛ همه و چیزی که الان تو ذره ذره وجود خودش و تک تک آجرهای این قفس موج میزنه.
تا ازدست ندی، ارزش داشته هات، فهمت نمی شه. تا بها رو پیش از کسب و وصل ندی، قدر نمی دونی مکسوب و موصول رو. داشته ی بی تلاش، همیشه به فنا میره.
همینطور که با خودش حرف میزد و می گفت و میگفت. محو فیلم سیاه و سپید بر صحنه ی نمایش ذهن شد و روحش فارغ از زمین و زمان، باز پرکشید به وقتی که بود.بودنی که جز بود حالا بود.به هرحال بودن را هم، درجاتیست. جماد و نبات و نما و آدم، هستند؛ اما چه بودنی!؟
اونوقت ها که جز حالا بود . نه فقط نامی، که آدمی بود.بهتر بگم؛ به این زوال تدریجی که نمو نمی گن. به این نیستی گام به گام که بود نمی گن. ازخروس خوون تا بوق سگ، از منقل، سیگار گیراندن و از سیگار سراغ منقل گرفتن و گهگاهی هم پای منقل چرتی زدن.
دیگر ذوق نوشتن هم مرده بود. قلم زدنی که مدتها بود، بوی ناله و گلایه میداد. قلمی که تراوشاتش، غم نامه بود و بس.قلم زدن برای که؟ برای چه؟ برای مهرانه ای که نماند؟ برای باوری که ناباور شد!؟
برای خودش، که اینقدر اصرار کرد به قداست این قلم که، نه قلم موند و نه مهرانه ای؟ آنقدر گفت از این اصول گرانسنگ نانوشته خشک که برای خودش هم پوچ شد؟ همیشه هم این است، زیاد که پیش بروی ؛ می فهمی که ندانسته بودی اینهم پوچ است، که دنیا هیچ است.
روزی که بر منبر موعظه و داد سخن از عقاید دادن، بر مهر مهرانه تاخته بود و از مُهری که قلم زده به دلش گفته بود. انروز که مهرانه رو از ذوق دونسته بود ، نه ذوق رو از مهرانه. ساعتی که فراموش کرد ، این نگاه مهرانه بود که شاعرانه بود و شاعرش ساخت. آنی که، نسیان ،از خاطرش برد کباده کشی این قبیل مقدسات، نه کار هر دونی ست! اینگونه گفتن ها، نه برای کسی چون اوست که ازمهرانه غزل گفت. هم آن روز بود که نفرت از او و قلمش و این لق لقه های زبانی ، در دل مهرانه اش جوانه ی بی مهری زد. و شد اینکه بر خاک سیهش نشاند.
اینکه نه مهری ماند و نه مهرانه ای و نه قلمی!
روزی که باور کرد بی مهرانه قلمش راوی غم نامه است، با او، همه تغزل . روز یقین به این شور وحال مهرانه ای قلم؛آندم بود که دیگر نه مهرانه ای ماند و نه شوری!
هم اینست که می گویم، به انتها که میرسی، می فهمی که از اول پوچی بودست و تو ندانسته ای!
اعتقاد دیروزی رنگ باخت ، مهر امروزی با باد پیوست. دل پر نور و امید، در چله نشست.
هم اینست که می گویم، داشته ی بی تلاش، همیشه به فنا میره!
.
.
.
.
.
یا حق!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:34 توسط خودم
|
